..... دانش بومی - یاد ایام


دانش بومی موتور توسعه پایدار
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

صفحات جانبی:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

یاد ایام

نوشته شده توسط:admin
یکشنبه 1391/04/4-02:33

بسم الله الرحمن الرحیم

یاد ایامی که در دشت بلا         جان فدا رفتید سوی کربلا

1360/4/3شمسی

قله:1050 بازی دراز، سر پل ذهاب، جبهه غرب



صبح از خواب بیدار شدم، دیدم یکی دارد پای مرا می کشد و نزدیک است از سنگر بیرون کشیده شوم.  


 چشم های خود را باز کردم، متوجه شدم آقای شهباز راد است[1]. او گفت : جلال بلند شو، چای درست کرده ام بخور، نان هم هست. با هزار زحمت از خواب پا شدم و به سنگر راد رفتم[2]، چای خوردم و به سنگر خودم باز گشتم. بعد از مدتی الخاص[3] نزدم آمد. همینطور که با هم حرف می زدیم آقای راد را دیدیم که تفنگ بر دوش دارد و به طرف پایین می رود. گفتم کجا؟ گفت می روم پادگان[4] تا شاید شما را عوض کنند. او رفت و من و الخاص در سنگر هستیم.


ایستاده جلال یوسفی، نشسته جلویی شهید هاشمی و پشت سری، علی جمشیدی

من پا شده و نزد ناصر[5] و اینها رفتم. آنها گفتند باید برویم و غذا را بیاوریم زیرا خدابخش دشتیان آنهارا  با ماشین آورده است. ما رفتیم و غذا را گرفتیم و هر کدام یک نامه هم به او دادیم تا برایمان به شهرستان بفرستد.آقای دشتیان صورت بچه ها را بوسید و گفت یوسفی تو هم یک بوسی بده و صورت مرا بوسید و رفت. ما غذا را برداشته و تا نیمه راه آمدیم. در بین راه بین من و الخاص ناراحتی پیش آمد و من از دست او عصبانی شدم ازبس نهی می کرد.او یخ و خرما را برداشت و من هم کمپوت ها را بر داشتم و راه افتادیم.دعوای ما بر سر خوردن مقداری یخ بود. من عطش گرفته بودم و مجبور شدم یخ بخورم.[6]نزدیکی های مقر( نوک قله) علی جمشیدی فرزند اکبر جمشیدی[7] ساکن نورآباد به طرف ما آمد و مقداری از کمپوت ها را برداشت و هاشمی [8]هم مقداری از بار الخاص را برداشت و حدود 50 متری راه رفتیم که کمپوت ها از دوش علی جمشیدی بر زمین ریختند.من کمی نسبت به او عصبانی شدم و خلاصه به منزل( سنگر) آمدیم، غذا ر تقسیم کردیم. غذا خوردیم.

من شربتی درست کرده و داخل قمقمه ای ریختم و بین بچه ه تقسیم نمودم خوردند و کیف کردند.من،الخاص، جمعه(ناصر)، با برخی از بچه ها شوخی می کردیم. مقداری هم تیراندازی کردیم.......تیر من به هدف خورد. الخاص می گوید ، موتورچی را بخوان.

من دیدم صدی گریه خیرالله [9]بلند است ، رفتم دیدم ، هاشمی به او گفته برو آب بیاور و و نرفته و به او حرف زده است.من رفتم و با علی جمشیدی با شوخی و خنده خیرالله را به سر شوق آوردیم. دراین موقع بود که صدای ا لخاص بلند شد که چای آمده است هرکس بیاید و بخورد.ما در حال خوردن چای بودیم که مهدی قلی[10] گفت: بزن بزن! نگاه کردم دیدم، دو مار در حال جفتگیری هستند. تفنگ ژ-3 را مسلح کردم و 18 عدد تیر را با حالت دستپاچگی به طرف آنها شلیک کردم که خاک همه جا را گرفت. یکی از آنها سرش سالم بود، با سنگ سرش را له کردم.

به سنگر برگشتم ، توپخانه دشمن به شدت منطقه ر ا می کوبد. حدود ساعت 5/1 بعدا ز ظهرا ست. من نزد دیدبان رفتم. دیدبان قبلی عوض شده ست، اسم دیدبان جدید کارگر و از تهران است،دیدبان چند گرا داد و توپخانه هم راه خانقین به چم امام حسن(ع) را کوبید و لی به ماشین ها اصابت نکرد. بچه ها هم خرما تقسیم می کنند.شب شد، منور سرتاسر منطقه را نورانی کرده است، مقر به شدت زیر باران توپخانه است، نزدیک بود ترکشی به جمعه بخورد.طرف قراویز و قله 1150 صدای تیر و رگبار پاسداران بلند شده است، نمی دانیم چه خبر است؟من و الخاص به سنگر من آمدیم و شام را دو تا کمپوت لوبیا خوردیم و خوابیدیم.

وحال

وحال بعد از گذشت سه دهه و پا گذاشتن در دهه چهارم، در حالی این کهنه دفتر را باز می کنم که سالگرد آن روز است. یعنی سی و یکمین و آغاز سی و دومین سال. چه زود گذشت و چه چیزها که در این مدت که از دست ندادیم و چیزهایی هم به دست آوردیم.

دستاوردهای ما بیچارگان و دورمانده از قافله یاران سفر کرده یک مشت درجه، جایگاه شغلی، اسم و رسم، مدرک عالیه ، خانه، ماشین و...... باری سنگین که کمر ر می شکند.

چه از دست دادیم. افلاکیان خاکی، شهید هاشمی ها، کشاورزها، کرمیان ها، نیک نژاد، عزیز نصری، کرامت مرادی، احمد خسروی، اسلام خانوردی، بهمن خورشیدیان، سجاد نصیرزاده(جلال یوسفی)، ناصرگودرزی، شهریار مرادفر، داود نیکنام، هاشمی های، باقری ها، علی نجفی، امرالله محمدی پور، منوچهر حسنی، مرتضی گشتاسبی، سید عسکر موسوی، که عسکرم را به نامش گذاشتم و او هم رخت بر بست، سید خدابخش موسوی، حاج سید حسن موسوی، مظفر داودی، عبدالحسین انصاری و....... ششصد گل پرپر شده که برخی جلوی چشممان پرپر شدند.

راستی ما آدمیم؟! راستی بشریم؟! راستی..........

نمی گویم زندگی را ول کنیم و به خاطرات تلخ بیندیشیم ! نه می گویم یاد و خاطرشان را از یادها نبریم. راهشان را ادامه دهیم. آنها سربازان خمینی کبیر بودند. دنیا زدگی م را فرا گرفته است. برای رفتن به مجلس آدم می کشیم، برای رئیس شدن دروغ می گوییم! به خانه مردم به اسم اسلام سرک می کشیم!

کدام پیامبر برای تبلیغ به خانه مردم می رفت . جای تبلیغ مسجد است ، مساجد سنگرند. این چه بدبختی است که به نا م پیامبران و شهداء به خورد مردم می دهیم. راستی آنها که در این کشور مسؤلند چقدرشان دارای غقبه انقلابی و جنگ هستند؟!

در این شب تار و دم دمای صبح با وجود داشتن امتحاناتی سخت، اما به یاد دوستانم، برادرم، رفیقم، همسنگرم افتاده ام. کلمات ارزش های خود را از دست داده ند. شهید، بسیج، جنگ، مطیع بودن،ریش، لباس، پیشانی پینه بسته و................

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

یادشان بخیر، دست خدا بر سرشان و در کنار معصومین جایگاهشان باد




[1] - شهباز راد قبلاً اسم و شهرت دیگری داشته است که به دلیل اینکه در جنگ گجستان شرکت کرده بود و به زندان افتاده بود خانواده اش شناسنامه ای با نام جعلی برایش گرفته بودند. جای تیر آن زمان را در ران پایش به من نشان داد. او مسؤل گروه ما بود. بعداً ترکش خورد و زخمی گردید که اگر زنده بودم خاطراتش را خوهم نوشت.

[2] - شیب تند کوه منجر به این شده بود که کمتر کسی حاضر به آوردن آب و غذا و آن هم در روز دونوبت می شد اما من و سید الخاص با سن کم و یکی دیگر از بچه ها که بعداً او هم انصراف داد این کار را می کردیم بدین لحاظ خسته می شدیم.

[3] - سید الخاص رضا پور ساکن مصیری است.

[4] - پادگان ابوذر سرپل ذهاب

[5] - ناصر( جمعه ) خفر ساکن قلعه بجی بود مدت ها او را می دیدم ولی الان از او خبری ندارم

[6] - از پایین قله تا نوک آن گرچه به اسم 1050 بود ولی حداقل دو ی بیشتر کیلومتر فاصله بود و بار سنگین و شیب زیاد ما را خسته و تشنه می کرد و چون دلمان نمی آمد آب را بخوریم چون سهم همه بود برای رفع عطش من مقداری یخ به دهانم می گذاشتم تا رفع عطش کند . سید رضاپور به این هم راضی نبود.

[7] - مشهدی اکبر جمشیدی و بعدها حاج اکبر رئیس هیئت هفت نفره نورآباد بود که در جنگ به اسارت دشمن درآمد و بعد از چند سال آزاد گردید پیر شده بود از او هم خبری ندارم.

[8] - ابوالقاسم هاشمی ساکن کوپن( یا نوگک) بعد ها در کردستان زخمی شده و حین انتقال به پشت جبهه در روز عاشورا آمبولانس به کمین اکراد می خورد و او و راننده را در یک روز سرد در آسفالت خوابانده و با شلیک تیر به سرشان هردو به شهادت می رسند و فردا صبح در حالی جنازه هایشان به دست بچه های خودی می افتد که خونشان بر آسفالت یخ زده بود روحشان شاد.

[9] - خیر الله کشورز بعداً پاسدار شد و در طول جنگ به شهادت رسید روحش شاد . او از منطقه رستم دو بود.

[10] - مهدی قلی زارع خفری اهل طایفه جاوید لله بود.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 1391/08/6 17:52

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic